مهندسی بود که در تعمیر دستگاهای مکانیکی تبحرو تخصص خاصی داشت ،چند صباحی بعد از اعلام بازنشستگی در خانه خود مشغول مطالعه بود که از شرکت با او تماس گرفته و به او اطلاع دادند که یکی از دستگاههای چند میلیون دلاری از کار افتاده و تمامی زحمات مهندسین جهت پیدا کردن مشکل بی نتیجه مانده است لذااز او تقاضای کمک نموده اند. مهندس با کمال میل پذیرفت ، بعد از چند ساعت وارسی و جستجو بالاخره علت نقص دستگاه را فهمید و در همان نقطه باگچ ضربدری زد و گفت مشکل همین جاست ، قطعه معیوب  را جایگزین نمودند  ، دستگاه دوباره شروع به کار نمود .

حسابدار شرکت مبلغ درخواستی مهندس را جویا شد مهندس در نامه ای که به او داد نوشته شده بود مبلغ  دستمزد اینجانب 50 هزار دلار می باشد ، یک دلار بابت پول یک قطعه گچ و 49.999 دلار بابت دانستن اینکه ضربدر را کجا باید زد.


روزی تمامی دانشمندان گرد هم آمده و مشغول بازی قایم باشک شدند،قرعه انداختند و به نام اینیشتن افتاد،جناب دانشمند چشم گذاشت و مشغول شمردن تا عدد 100 شد،هرکسی به دنبال جایی برای مخفی شدن رفت به غیر از آقای نیوتن که دقیقا" پشت سر اینیشتن مربعی به طول و عرض یک در یک کشید و داخل آن قرار گرفت ، نود هشت، نود ونه ، صد ،انیشتن تا برگشت نیوتن را دید و محکم گفت تو را دیدم نیوتن سک سک، تا آن موقع بقیه نیز از مخفیگاه های خود بیرون آمدند و با تعجب به نیوتن و این حرکت او نگریستند ، نیوتن با آرامشی خاص گفت اشتباه کردی من که نیوتن نیستم و این مسئله راثابت می کنم .  مگر نیوتن در یک متر مربع برابر با یک پاسکال نمی باشد پس آقای پاسکال سک سک.


روزی جوانکی آس و پاس در حال قدم زدن در کنار رودخانه ای بود که ناگهان متوجه تعداد زیادی سوار گشت که به او نزدیک می شدند ، در کناری ایستاد، سواران به او رسیدن ، در میان سواران درشکه ای نظر او را جلب نمو د وقتی با دقت نگریست دختری زیبا را درآن مشاهده نمود و در یک لحظه یک دل نه صد دل عاشق او شد ، از بقیه پرسید این دختر کیست گفتند دختر شاه میباشد.

از آن روز به بعد تمامی لحظات آن جوانک شده بود غم و غصه خوردن ،هر چه پدر و مادر ش او را نصیحت می نمودند که ما فقیران و بیچارگان کجا و شاه مملکت کجا به گوش آن عاشق دلسوخته نمی رفت که نمی رفت.

بعد از چند صباحی که جوانک بیچاره از فرط غم و غصه زیاد چیزی جزء پوست و استخوانی برایش نمانده بود به کنار همان رودخانه رفت و در کناری کز کرد و نشست ، پیری فرزانه و دنیا دیده از آنجا می گذشت چون حال جوانک را بدید دلش سوخت و به سمتش رفت و جویای حال زار آن جوانک گشت ، جوانک شرح ماجرا را باز گو نمود و گفت خود نیز نیک می دانم که این امر محال و ناشدنی است ولی چه کنم این دل عقل و منطق سرش نمیشود.

پیر دانا گفت راه حل این ماجرا دست من می باشد من به تو راهی رانشان می دهم تا تو به آرزوی محال خود جامه عمل بپوشانی، جوان خیلی شاد گشت ولی با شک  و دودلی پرسید که چگونه این امر میسر می گردد:

پیر گفن من این شاه را به خوبی می شناسم او آدمی بسیار مومن و خدا دوست می باشد تو باید هر روز از صبح تا شام در کنار همین پل که محل عبور و مرور مردم می باشد زیلویی بگسترانی و مشغول عبادت خدا شوی،  جوان پذیرفت و از فردا همان کرد که پیر گفته بود.

از قضا روزها و هفته ها گذشت و آوازه این جوان عابد و زاهد به دربار شاه نیز رسید ، شاه که مدتها به دنبال دامادی مطمئن و قابل اعتماد برای خود بود به دیدن آن جوانک رفت و از دور ساعتی نظاره گر اعمال و رفتار او شد،بعد از کمی تفکرو تدبر آن جوانک را  به قصر پیش خود خواست و به او گفت اگر تو راضی باشی می خواهم دخترم را به عقد تو در آورم وبه علت کهولت سن  تو را جانشین خود معرفی و تمامی امور مملکتی را به تو بسپارم. دید جوان به آرامی شروع به گریستن کرد علت را پرسید گفت  وای بر من که بنده ناشکری هستم پرسید چرا ؟ جوانک گفت من که تمامی عبادتها و راز نیازها به درگاه باریتعالی را به خاطر بنده خدا کردم واینگونه جواب و مزد خویش را دریافت کردم اگر آنها را به خاطر خود خدا می کردم  چه اجرو مزدی برای اعمال من بود ؟

 



تاريخ : چهاردهم اسفند 1387 | 11:12 | نویسنده : مجید حاتمی |